طـــــــــــــرقه
اگر در سر هوای منزل خورشید را داری . . .
نور چيست ؟ ذره است يا موج ؟ هر دو ؟ هيچكدام ؟ همين سوالهاي به ظاهر ساده ، بلوايي در نحله هاي فلسفي قرن 20 پديد آورد كه هنوز پس لرزه هاي آن ، فرو نحفته است . هنوز پژواك داد و بيداد هاي اينيشتن و بور در شهر سولوي ، پيچيده و دامنه ي آن فرن جديد را نيز در بر گرفته است . سر جيمز جينز ، كوشيده در اين مقاله ، نگاهي از رو به رو به اين بلوا داشته باشد: (بخش دوم) برکلی فقط توانسته بود یک سوی استدلال را ببیند. وی می خواست با اثبات باری تعالی به علم الاهی خدمتی کرده باشد. قبل از وی دکارت هیچ یک از دو جهت استدلال را ندیده بود، زیرا وی ادّعا می کرد که به حکم تجربه، طبیعت اندیشه و ماده چنان مختلف است که هیچ چیز مشترک نمی توانند داشته باشند. وی نیز می خواست با اثبات آزادی اراده به علم الاهی خدمتی کند. قطع نظر از تمام نتایجی که به لحاظ علم الاهی بر استدلال برکلی مترتٌب است، ظاهراً استدلال برکلی دلیل معتبری است بر این که اندیشه (34) و مادّه باید وجه مشترکی داشته باشند. اگر به دشواری و تنگنایی که دکارت و لایب نیتس برای ارائة امکان صحت حکم مخالف دچار شدند بیندیشیم، حدود ارزش واقعی برهان برکلی را خواهیم دانست (رک: مبحث اول، ذیل عنوان لایب نیتس، خاصه قسمت اخیر آن). (بخش اول) • تصویر ذره ای و تصویر موجی زیر حصیر، خش خش مرموز چیست این؟ قلبی بدون عقربه (امشب حکایتی است) یا عقربی که قلب ندارد، دارد سر قرار ...؟ ساعت گذشته بود (نمیدانم از چه سمت) انگشت پای من چسبید روی پونسی انگار یا تیغهای عقربه یا عقربی کبود... یک رعد و برق در جگرم افتتاح شد. این خش خشی که زیر لباس من است چیست؟ این نشتر خزنده که دارد دار و ندار خاطره را میدهد به باد؟ رسماً دلم برای خدنگ نگاه تو از تنگ هم گذشته گمانم. ای اتفاق عقربه! زیر حصیر، نیش تو باز است (باز هم) ترجیح میدهم که همینجا این زخم را ببندم. تکلیف، روشن است ای کاش! داشت سربسر من نمیگذاشت من ته کشیده ام. زاد و زندگي آراي جامي براي ساختن چرخ محور ها را به هم وصل مي كنيم مشغول هستي ايم
We join spokes together in a wheel We shape clay into a pot We hammer wood for a house We work with being داريوش شاه ايران در نامهاي از هراكليت فيلسوف بزرگ دوران پيشاسقراطي دعوت كرده كه به كاخ او بيايد. داريوش مينويسد كه بخشهايي از اثر هراكليت درباره طبيعت، دشوار است و از او ياري ميطلبد. متن نامه داريوش شاه و پاسخ قناعت مدارانه و حكيمانه هراكليت را به روايتِ ديوژنس ميخوانيد: داريوش به هراكليتوس نامهاي با اين مضمون نوشته است: داريوش شاه پسر هوستاسِپس (ويشتاسپ) خطاب به هراكليتوس دانا مرد افسوس، درود! تو كتابي دربارهي طبيعت نوشتهاي كه فهم آن دشوار و تفسير آن نيز دشوار است. در برخي قسمتها اگر كلمه به كلمه تفسير شود، به نظر ميآيد كه شامل نيروي مشاهده و نظر در همهي جهان است و آنچه در آن روي ميدهد، كه بر پايهي خداييترين حركت قرار دارد. اما دربارهي بيشتر قسمتهاي آن، بايد از داوري خودداري كرد، چنان كه حتي بهرهمندترين كسان از ادبيات، سرگردانند كه تفسير درست كتاب تو چيست. بنابراين داريوش شاه پسر هوستاسپس خواهان است كه از پندهاي تو، و همچنين پرورش و فرهنگ يوناني بهرهمند شود. پس زودتر بيا تا مرا در كاخ من ديدار كني. زيرا يونانيان بيشتر اوقات مردان داناي خود را ارج نمينهند و از وصاياي آنان كه شنيدن و آموختن آنها سودمند است، غفلت ميكنند. اما در دربار من همهگونه مزيتها به تو داده خواهد شد، و گفتگوهاي روزانه دربارهي مسائل عالي و نيز زندگي خوشنامي هماهنگ با اندرزهاي تو خواهيم داشت.» هراكليتوس در پاسخ آن نامهي داريوش چنين نوشت: «هراكليتوس از افسوس به داريوش شاه پسر هوستاسپس، درود! همهي مردمان روي زمين از حقيقت و كردار عادلانه دوري ميكنند و به علت بيخردي زشت، خود را به آز سيريناپذير و شهرت جويي ميسپارند. اما من، از آنجا كه همهي پستيها را به فراموشي سپردهام و از فزونجويي كه خويشاوند نزديك حسد است گريزانم و چون از شكوه فراوان اجتناب دارم، نميتوانم به سرزمين ايران بيايم. من به اندك مايه راضيم كه هماهنگ با فكر و منظور من باشد.» (ديوژنس: كتاب 9- ب 14،13) زاد و زندگي هراكليت(1و2) در افسس در سواحل ايونيا، كه چند كيلومتر با ساحل كوزاداسي فاصله داشت زاده شد. اين محل امروز مركز يك دهكده تفريحي بسيار زيباي « كلوب مديترانه» است. زندگي پر شور و هيجان اين كلوب، جنب و جوش پيوسته مجريان برنامهها ، بادبانهايي كه روي دريا ميلغزند ، آتشي كه در ساحل براي شادي و سرور ميافروزند به خوبي با فلسفه حركت و تغيير هراكليتي نيست. هراكليت يك اشرافي بسيار برجسته بود و هيچ اشتياقي به هم صحبتي با خلايق نداشت. تاريخ تولد اين فيلسوف نامعلوم است. بعضي او را متولد سال 540 پيش از ميلاد ميدانند و برخي ديگر اين تاريخ را تا چند قرن هم جلوميآورند. اين بيدقتي ناشي از آن است كه مورخان باستان اهميت زيادي به تاريخ تولد مردان نامي نميدادند و بهتر ميدانستند كه به تاريخ بلوغ فكري آنها اشاره كنند كه آن را به يوناني Akme ميناميدند و براي بيان اين منظور، فعلي به كار ميبردند كه بسيار بجا و با معني است: شكفتن. به اين ترتيب در مورد هراكليت ميگفتند كه او در جريان المپياد شصت و نهم يعني تقريباً در حدود سال 500 پيش از ميلاد شكفت(3). پدرش ، بلوزون يا بليزون ، از نوادگان آندروكلس، مؤسس «مهاجرنشين» محل اقامت خودشان بود كه او هم فرزند كودروس حاكم خودكامه آتن (4)بود. به سبب چنين اصل و نسبي، خانوادهاش هميشه به اسم و رسم شاهانه خود، به عبارت ديگر بالاترين شغل شريف شهر تفاخر ميكردند. او هم به عنوان فرزند ارشد خانواده قانوناً بايد بايد شخص اول شهر ميشد، اما وقتي نوبت به او رسيد ترجيح داد كه به سود برادرش كنارهگيري كند(5). من جزئيات اين قضايا را نقل ميكنم چون عقيده دارم كه توصيف طبيعت درونگرا و كج خلق هراكليت نيز كليدي است كه امكان شناخت انديشه او را به ما خواهد داد. خلاصه هراكليت هم اشرافي و هم روشنفكر بود كه ميتوان گفت: يك متفرعن به توان دو. همنوعان خود را كلاً خوار ميشمرد به ويژه بيخبران و خرافاتيها را. اينها چند داوري است كه از او نقل شده: « كم مايگان بيشمارند، آنها كه ارزشي دارند، اندك.» « بيشتر مردم، همچون گله حيوانات، جز سير كردن شكم انديشهاي ندارند.» « انسانها فهم و تميزي از خود نشان نميدهند، خواه پيش از آنكه چيزي به آنها آموخته شود خواه پس از آن، گر چه بيدارند اما توجه به آنچه ميكنند، ندارند همان گونه كه آنچه را در خواب ميكنند، از ياد ميبرند.» در سر کلاس پروفسور حسابی یک دانشجوی نروژی از او میپرسد جهان سوم کجاست؟ ایشان جواب میدهد: جهان سوم جایی است که هر ﮐس بخواهد خانهاش را آباد کند باید مملکتاش را خراب کند و هر ﮐس بخواهد برای آبادانی مملکتاش بکوشد خانهاش خراب میشود هیچ روح بلندی از اندکی دیوانگی معاف نیست واکسن عاطفه را «سخن شمس»، آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاقگونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نميتوان، درگذشت. بلكه با آنها، بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آساننماي آنها، عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد! سخن شمس، چنانكه خود معترف است، دوچهرهاي است. درونه و برونه دارد. نقابي ظاهراً مستقل، بر سيماي باطني گريزنده و لغزان است. دوبعدي است. دوزيستي است. نيازمند است به بازخواني و دوباره كاوي است (ش80، 135، 136، 138). «سخن شمس»، ويراسته نيست. به احتمال قوي، وي همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پارهاي از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احياناً هيچگاه ديگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاكنويس نكرده است. «سخن شمس»، قالباً بيمقدمه آغاز ميشود. بدون پرسه و معطلي، بدون طي بيراهه، و پريدن به اين شاخ و آن شاخ، بهطور مستقم، به سوي هدف ميتازد. و شمس، خود بدين كيفيت سخن خويش، آگاه است، و از آن با غرور، ياد ميكند: «اگر ربع مسكون، جمله يك سو باشند، و من به سويي، هر مشكلشان كه باشد، همه را جواب دهم، و هيچ نگريزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84). زندگی را تمام کرده ام نفس کشیدن منت سرم می گذارد. این شعر یک کودک سیاه پوست در سال ۲۰۰۵ کاندیدای شعر برگزیده سال شده است. استدلال شگفت انگیزش زیبا و تحسین برانگیز است وقتي به دنيا ميایم، سياهم، وقتي بزرگ مي شوم، سياهم، وقتي زير آفتاب ميروم سياهم، وقتي مي ترسم سياهم، وقتي مريض مي شوم سياهم، وقتي مي ميرم هنوز هم سياهم... و تو آدم سفيد، وقتي به دنيا ميایي صورتي اي، وقتي بزرگ مي شوي سفيدي، وقتي زير آفتاب ميروي قرمزي، وقتي سردت است آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض مي شوي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگویي رنگين پوست؟؟؟......... خلاصه سخنرانى بابك احمدى در جشنواره تابستانه پلى تكنيك اولين قدم در بحث متافيزيك تعريف كلمه متافيزيك است كه يكى از الفاظ مبهم و مسئله ساز و گيج كننده در تاريخ فلسفه است. در تاريخ فلسفه كمتر مفهومى پيدا مى شود كه فيلسوف ها در آن اجماع نظر داشته باشند. هميشه آدمى مثل نيچه پيدا مى شود كه مسئله اش با همه تناقض داشته باشد. لفظ متافيزيك در صد سال اخير توسط فشارهاى ماركس و انگلس بسيار رو آمده است و معنى اى را گرفته كه با همه تاريخ فلسفه متناقض است. وقتى مى گويند متافيزيكى يعنى چيز غير علمى، عرفانى، گيج و مربوط به جهان مه آلود عقايد ماورايى. خيلى ها اين نظريه و تعريف را مى پذيرند ولى لغت متافيزيك هزار معنايى است. مثلاً برداشت لايب نيتس با هايدگر در مورد اين لفظ تفاوت دارد. اولين بار كه به متافيزيك بر مى خوريم نام كتابى است از ارسطو كه بعد از كتاب فيزيك وى عرضه مى شود. متافيزيك در اينجا هيچ معنى مبهمى ندارد. مباحثى كه در كتاب متافيزيك مطرح مى شود دقيقاً بعد از كتاب فيزيك ساخته مى شود و به سئوالاتى كه در كتاب فيزيك پاسخ داده شده در آن پاسخ داده مى شود. مثل اينكه ما چه را مى شناسيم؟ آيا چيزى كه مى شناسيم ظاهر است يا باطنى نيز دارد؟ آيا فقط عوارض است يا گوهرى دارد؟ اين آفتـــاب شـــــرقي بي کســـوف را اي ماه سجده آر و بسوزان خسوف را ((لا تقربواالصلوه)) بخوان و به هم بزن اين مستي بهم زده نظم صفـــــوف را نقاره ها به رقــص کشاند اهل زهد را شاعر نمود و صف تـو صد فيلسوف را مي ترسم از صفاي حرم با خبر شود حاجي و نيمه کاره گــــــذارد وقوف را اين واژه ها کم انــد براي ســــرودنت بايد خودم بچينم از اول حـــــــروف را روح القدس بيا بنشين شاعري کنيم خـــــــورشيد چشمهاي امام رئوف را شخصی بود سخت لاغر و ضعيف و حقير، همچون عصفوری سخت حقير در نظرها، چنانکه صورتهای حقير او را حقير نظر کردندی و خدا را شکر کردندی_ اگر چه پيش از ديدن او مُتِشّکی بودندی از حقارت صورت خويش. و با اين همه، درشت گفتی و لافهای زَفت زدی، و در ديوان ملک بودی، و وزير را آن درد کردی و فرو خوردی تا روزی وزير گرم شد و بانگ برآورد که: _اهل ديوان! اين فلان را از خاک برگرفتيم و بپرورديم، و به نان و خوان و نان پاره و نعمت ما و اِبای ما کسی شد؛ به اينجا رسيد که تا مرا چنينها گويد! در روی او برجست و گفت: ای اهل ديوان و اکابر دولت و ارکان! راست می گويد. به نعمت و نان ريزهء او و ابای او پرورده شدم و بزرگ شدم؛ لاجرم بدين حقيری و رسوايی ام! اگر به نان و نعمت کسی ديگر پرورده شدمی، بودی که صورتم و قامتم و قيمتم به ازين بودی. او مرا از خاک برداشت، لاجرم همی گويم که يا لَيتَنِی کُنتُ تُرَاباً. و اگر کسيم از خاک برداشتی، چنين اُضحو که نبودمی. اکنون مريدی که پرورش از مرد حق يابد روح او را بال و پری و کر و فری عظيم باشد، و کسی که مزوری و سالوسی پرورده شود و علم ازو آموزد، همچون آن شخص، حقير و ضعيف و عاجز و غمگين و بی بيرون شو از ترددها باشد و حواس او کوته بود: وَالَّذِينَ کَفَرُوا اَولياؤهُمُ الطَّاغُوتُ يخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُمَاتِ. اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند.کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم،چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم،و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم،هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم،و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم! اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت،قبایی ساده می پوشیدم،نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم. خدایا،اگر دل در سینه ام همچنان می تپید،نغرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم...روی ستارگان با رویایی ون گوگی شعری بندیتی را نقاشی می کردم،و صدای دلنشین سرات ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم،با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگهاشان در جانم بلخدد. خدایا،اگر تکه ای زندگی می داشتم،نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم،نگویم که دوستشان دارم،به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند و در کمند عشق زندگی می کردم،به انسان ها نشان می دادم که چه در اشتباه اند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند،و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند!به هر کودکی دوبال می دادم،اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد،به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد،آه انسان ها،از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام،من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که در دست دارند،دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد،او را برای همیشه به دام می اندازد.دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد،من از شما بسی چیزها آموخته ام،اما در حقیقت فایده چندانی ندارد،چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم،بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود. استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید. نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن ! مهربانی را بیاموزیم فرصت ِ آیینهها در پشت در ماندهست روشنی را میشود در خانه مهمان کرد میشود در عصر آهن - آشناتر شد سایبان از بید مجنون، - روشنی از عشق میشود جشنی فراهم کرد میشود در معنی یک گل شناور شد مهربانی را بیاموزیم موسم نیلوفران در پشت در ماندهست موسم نیلوفران یعنی که باران هست یعنی یک نفر آبیست موسم نیلوفران یعنی یک نفر میآید از آنسوی دلتنگی میشود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی میشود در کوچههای شهر جاری شد میشود با فرصت آیینهها آمیخت با نگاهی با نفسهای نگاهی میشود سرشار - -از راز بهاری شد دستهای خستهای پیچیده با حسرت چشمهایی مانده با دیوار رویاروی چشمها را میشود پرسید یک نفر تنهاست یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست در زمین زندگانی آسمان را میشود پاشید میشود از چشمهایش ... چشمها را میشود آموخت میشود برخاست میشود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت میشود دل را فراهم کرد میشود روشنتر از اینجا و اکنون شد جای من خالیست جای من در عشق جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار جای من در شوق تابستانی آن چشم جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت جای من خالیست من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟! من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟! میشود برگشت میشود برگشت و در خود جستجویی کرد در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد؟ در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟ میشود برگشت تا دبستان راه کوتاهیست میشود از رد باران رفت میشود با سادگی آمیخت میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد میشود کیفی فراهم کرد دفتری را میشود پر کرد از آیینه و خورشید در کتابی میشود روییدن خود را تماشا کرد من بهار دیگری را دوست میدارم جای من خالیست جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالیست جای من در درس نقاشی جای من در جمع کوکبها جای من در چشمهای دختر خورشید جای من در لحظههای ناب جای من در نمرههای بیست جای من در زندگی خالیست میشود برگشت اشتیاق چشمهایم را تماشا کن میشود در سردی ِ سرشاخههای باغ جشن رویش را بیفروزیم دوستی را میشود پرسید چشمها را میشود آموخت مهربانی کودکی تنهاست مهربانی را بیاموزیم محمد رضا عبدالملکیان نوشتاری از دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن میدانید که خیام شخصیت خاصی است در ادبیات پارسی؛ خاصّ از این جهت که هم شاعر است. هم نیست. بیشتر عالم شناخته شده. در زمان خود به این عنوان معروف بوده است. گذشته از آن درست روشن نیست که چه تعداد رباعی گفته و یا اصلاً این رباعیهای منسوب به او تا چه مقدار به او مربوطند. چنانکه میبینیم چند سوال و ابهام در برابر نامش هست. نخست به عنوان عالم یعنی ریاضیدان، متفکر، فیلسوف و کسی که در ستاره شناسی کار میکرده معروف شده. ولی بعد موضوع شاعریش مطرح گردیده. میدانید که وی تا حدود صد سال پیش در ایران شاعر معروفی نبود. نام او به عنوان شاعر در میان بود، ولی کسی او را به عنوان یک گوینده صاحب دیوان به شمار نمیآورد. بیشتر شعر به سبک «خیامی» رواج داشت، که دیگران به تقلید او میسرودند. اگر تنها ترین تنهایان شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن های من است. آن شخص ... توبه کرد و عزم حج کرد ... در عبور از بادیه ای،پای آن مرد را به خار مغیلان بشکست. قافله رفته ، و او بر خاک مانده در آن حال نومیدی،دید که آینده ای(کسی که میآید)،از دور میآید {به دعا}گفت: ـ خدایا به حرمت این خضر که میآید مرا خلاص کن!که تا جان در تن دارم خدمت او کنم {آن رهرو}پای شیخ را در هم بست تیمار کرد و او را به کاروان رساند. شیخ در حال گفت: ــ بدان خدائی که بی هنباز(شریک)است،بگو کیستی که این فظیلت توراست.؟ او دامن بر میکشید،و سرخ می شد ، و می گفت: ــ ترا با این تجسس، چه کار است ؟ از بلا خلاصی یافتی و به مقصود رسیدی ! مبارکت باد ... مارا وانهان به خویش...! گفت: ــ به خدا دست از تو ندارم ، تا نگویی! گفت: من ابلیسم !...))... اگر آدمی ، خود پاک باشد ، ((ابلیس))را چه یارای آنست که گرداگرد او گردد و او را آزار رساند. هر چقدر اوج بگیری در نزد مردمی که پرواز را نمی فهمند حقیر تر به نظر خواهی رسید. نوشتاری از داریوش شایگان كربن: آنچه من ميجستم... دربارهي گذار از هايدگر به سهروردي بسيار نوشته و گفتهاند كه اين گذار نشانهي نوميدي، نوعي ناهمخواني و حتي آميزهاي ناساز است. كربن، در گفت و شنودي، منظور خود را در اين زمينه به روشني باز نموده است: «آنچه من در نزد هايدگر ميجستم، آنچه در پرتو آثار هايدگر دريافتم همان چيزي بود كه در متافيزيك ايراني - اسلامي ميجستم و مييافتم» آنچه كربن در نزد متفكران ايراني ميجست، «اقليم وجود»يِ ديگر، يا مقامي از حضور بود، مقامي كه به اصطلاح از برنامهي تحليلي انديشهي هايدگري بيرون بود. «بازگشت به خودِ چيزها» يا به تعليق احاله كردن، كه هوسرل مبشر آن بود، يا كنار كشيدن از اعتقادهاي جاري كه پيروان نمودشناسي هوادارش بودند، راهي به قارهي گمشدهي روان نداشت، همچنان كه هايدگر نيز با تحليل جوانب اگزيستانسيل دازين و ساختِ زمانمندي آن توفيق نمييافت كه به اقليم هشتم جهان مثالين دست يابد. بدينسان، گذار از هايدگر به سهروردي فقط پيمودن مسيري عادي يا يك گام تكامل نبود، گسستي بود نشانهي رسيدن به اقليم ديگري از وجود؛ گسستي كه تنها هنگامي ثمرهي كاملش را به بار آورد كه كربن، در انزواي اقامتش در استانبول در مصاحبت شيخ اشراق، نگرش بدان را اندك اندك بيواسطه ادراك كرد. سالهاي پيش از ميلاد مسيح هنگامي كه "ديوجانس" حكيم يوناني در كوچههاي آتن و در روز روشن با چراغ به دنبال انسان ميگشت، شايد باور نميكرد كه اين انديشه او تا قرنها و هزارهها بعد از مرگش، همواره در ذهن انسانهايي از نوع خودش باقي بماند و آنها را به دشمني با تمدن رايج بشري بكشاند. تمدني كه به اعتقاد آنها طبيعت زيباي انسانها را آلوده به شرارت و بيعدالتي كرده، كه براي رفع اين آلودگيها هم چارهاي جز بازگشت به طبيعت و رها شدن از قيد و بند قوانين و ضوابط اجتماعي وجود ندارد وقت رفتن است با جوان ترها گفتند تمشک های پیر زاد و زندگي محمود شبستري، منسوب به شبستر، دهي نزديك تبريز در آذربايجان(در حال حاضر شهرستان می باشد)، حدود اواسط سدهي هفتم/ سيزدهم از مادرزاد و حدود سال 720/1320 درگذشت. از زندگاني او اطلاع اندكي در دست است. گلشن راز او بيان شاعرانهيي است از مذهب وحدت وجود. اين كتاب به سال 710/1311 در پاسخ به سؤالاتي كه اميرحسيني درباب حكمت صوفيانه از خراسان براي او فرستاده بود نوشته شده است. بيان مذهب وحدت وجود اين كتاب به آنچه ابنعربي (638 ه.ق.) قبلاً گفته بود چيزي نميافزايد. با اين همه، محمود اين مطلب را از استاد روحاني خويش بسيار روشنتر و دقيقتر بيان كرده است. او ميگويد: وجود به تعريف اوّليه عبارت است از موجود، و عدم عبارت از معدوم. دردار وجود چيزي جز واحد نيست. ممكن و واجب هرگز جدا نبودهاند؛ آنها از ازل يكي بودهاند. اگر به يك رويِ واحد بنگري، واحد است و اگر به روي ديگر آن بنگري، وجود متكثر ميشود - تنها فرق در اين است كه جنبهيي وحدت واقعي است، و حال آنكه جنبهيي كثرت خيالي است. حقيقت يكي است ولي اسامي آن گوناگون است، و همين كثرت است كه مايهيي تعدد ميشود. در ادوار دور، هر چند وقت یکبار، جدال صوفیان با متشرعان بازاری داغ می یافته است . معمولاً پیش از آن، استفتائاتی از سوی برخی مراجع صادر می شده و پس از آن عده ای بانگ بر می داشتند و جماعت صوفیان را، مشرک و باطل اندیش خواندند . برخی طلاب نیز ( که شاید همچون هگلیان جوان، بی صبرانه در اندیشه زیروزبر کردن عالم، و ساخت جهان دینی نوینی بر طبق قواعد فقهی خالص بودند ) فضای جدید را مغتنم دانسته و بطور خودجوش، یک رشته داد و ستد خشن را با دراویش، سامان می دادند. نزاع های اخیر، مایه تعجب بسیاری از محافل فکری و اندیشگی گردید ، زیرا برای نخستین بار آن هم در اواخر سومین دهه حاکمیت نظام شیعی بود که نزاع هایی مشابه به نزاع های گذشته های دور، در می گرفت . آقای رسول جعفریان که در یک دهه گذشته بعنوان تاریخ نگار جوان جمهوری اسلامی ، آثاری مفید نگاشته و دیدگاههای ارزنده ای را در کسوت روحانیت مطرح ساخته ، در اوج این نزاع نوشت که پدیده خشونت در رابطه ی دراویش و دیگر فرق شیعه ، به تسلط جریان فقاهتی بر جریان طریقتی باز می گردد . او نوشت که هرگاه جریان شریعت گرا قدرت یافته ، جریان طریقت گرا را پس زده است . در اوج تقابلات و تحرکات موافق و مخالف، آیت الله جوادی آملی تنها مرجعی بود که نظام اسلامی را مکلف به حفظ امنیت تمامی فرق شیعه (بل اسلام) دانست. اتفاقات اخیر در پیوند با جدال طریقت و شریعت، برای بسیاری از جوانان علاقمند به مباحث فلسفی، عرفانی و کلامی، این پرسش را مطرح ساخت که بهرحال جریان تصوف و عرفان ( قطع نظر از رویدادهای کنونی ) در دیدگاه علمای بزرگ تشیع، چه مقام و جایگاهی دارد؟ آیا نکوهیده است یا ستاییده ؟ ما قصد داریم با مرور یک رشته آثار علمای بزرگ تشیع، دیدگاه های مختلف را در این خصوص، بازتاب دهیم و در نخستین گام ، یکی از آثار مکتوب علامه طباطبایی (1) را در این خصوص آورده ایم. ذکر چند نکته مقدماتی در این باره ، شاید شایسته باشد: 1- استاد علامه محمد حسین طباطبایی را باید در زمره محققان اسلامی بزرگی قرار داد که بر خلاف سنت قدیمی حوزه ها که عمدتاً به دروس فقهی بها میدادند، ایشان به تفسیر قرآن توجه خاص نمود ، تا جایی که اثر سترگ ایشان « تفسیرالمیزان» اعتبار شگرفی به جایگاه شیعه در عالم اسلام بخشید . نقل است وقتی ایشان کار تفسیر قرآن را آغاز نمود، یکی از علماء در واکنش به این کار افتخار آمیز، گفت که شأن علمی آقای طباطبایی بالاتر از آن بود که بجای فقه، سراغ تفسیر قرآن بروند و روا نبود تضحیه کنند! (خود را قربانی نمایند). 2- در نوع نگاه به موضوع عرفان و تصوف، حضرت علامه در آن گروه از علماء قرار میگیرند که با هر گونه تقابل در این خصوص مخالفند. عمق بیزاری علامه طباطبایی از روایتی که آیت الله سید محمد حسین حسینی نقل کرده قابل درک است(2): از مرحوم علامه طباطبایی نقل میکردند که با اشاره به آن صوفی کشی ها فرموده بودند: استقرار مشروطه در ایران، با همه معایب فراوانی که داشت- از جمله غرب گرایی و بی دینی و لاابالی گری –این پیامد بسیار مطلوب را هم داشت که پس از آن، درویش کشی منسوخ شد؛ و آزادی نسبی برای گفت و گو های عرفانی به دست آمد؛ وگرنه هنوز قتل و غارت سالکان حق ادامه داشت.
در دوران اخیر برتراند راسل همان استدلال را بدین طریق بیان کرده است : «مادام که ما مفاهیم قراردادی ذهن و ماده را معتبر بدانیم، ناچاریم که دربارة مسئلة درک به معجزه معقتد شویم. بدین توضیح که ما فرض می کنیم یک فرایند فیزیکی از شیء مرئی آغاز می شود و به چشم می رسد، در آنجا به یک فرایند فیزیکی دیگری تبدیل می شود که موجب بروز یک فرایند فیزیکی دیگری در اعصاب بصری می گردد و سرانجام در مغز اثری می گذارد که همزمان با آن شیء که از آن فرایند شروع شده بود می بینیم، و حال آن که دیدن امری است ذهنی با خصوصیاتی کاملاً متفاوت از فرایندهای فیزیکی که پیش از آن یا همراه آن بوده است. این عقیده به قدری عجیب و غریب است که فلاسفه انواع نظریه ها را اختراع کرده اند تا چیزی جانشین آن سازند که کمتر باورنکردنی باشد.»
ادامه مطلب
نور چيست ؟ ذره است يا موج ؟ هر دو ؟ هيچكدام ؟ همين سوالهاي به ظاهر ساده ، بلوايي در نحله هاي فلسفي قرن 20 پديد آورد كه هنوز پس لرزه هاي آن ، فرو نحفته است . هنوز پژواك داد و بيداد هاي اينيشتن و بور در شهر سولوي ، پيچيده و دامنه ي آن فرن جديد را نيز در بر گرفته است . سر جيمز جينز ، كوشيده در اين مقاله ، نگاهي از رو به رو به اين بلوا داشته باشد:
1- هرچند از طرز کار طبیعت تصویر کاملی که قابل فهم ما باشد نمی تواند وجود داشته باشد، مع ذلک می توانیم تصاویری که جزئی از حقیقت را به نحو قابل فهم نمایش دهد تصور کنیم. در فیزیک جدید دو تصویر جزئی طبیعت وجود دارد یکی تصویر ذره ای و دیگری تصویر موجی. البته هیچ یک از این دو تصویر آیینة تمام نمای عالم واقع نیست.
به همین قیاس، مثلاً ممکن است در یک اطلس جغرافیایی دو تصویر از آمریکای شمالی که روش تصویری آن ها مختلف باشد داشته باشیم البته هیچ کدام تمام خصوصیات جغرافیایی آمریکا را نشان نمی دهد؛ ولی هریک قسمتی از آن خصوصیات را به خوبی می نمایاند. مثلاً اگر در روش تصویری توجه به ثبات ضریب تصویر مساحات باشد، واضح است که نسبت سطح دو قطعه با دقت نموده خواهد شد ولی شکل آن ها صحیح نیست، و حال آن که در تصویر به روش مرکاتور(1) اشکال صحیح نموده خواهد شد ولی نسبت مساحات درست نیست؛ و مادام که بخواهیم نقشة آمریکا را روی کاغذ مسطح رسم کنیم، این نقص غیرقابل اجتناب است. به عبارت دیگر، تاوان مقید ساختن نقشه به این که باید در کتاب اطلس قابل درج باشد قبول این نقص است.
نقوشی که ما از طبیعت رسم می کنیم دارای همین محدودیت هاست و برای این که نقش طبیعت برای ما قابل درک باشد باید بهای آن را با قبول این محدودیت ها بپردازیم. چون نمی توانیم یک تصویر کامل داشته باشیم دو تصویر ناقص می کشیم و برحسب این که بخواهیم یک خاصیّت یا خاصیّت دیگر طبیعت به دقت معیّن گردد، به این یک یا آن یک رجوع می کنیم. از ملاحظة طبیعت معیّن می شود کدام یک از آن دو تصویر برای مقصود مورد بحث مناسب است؛ مثلاً می دانیم که برای بیان رویداد فوتوالکتریک باید تصویر ذرهّ ای را به کار بریم و برای فهم روشنایی باید تصویر موجی را به کار بریم و غیره.
با این وصف برخی از خواص طبیعت به قدری عام و پردامنه است که هیچ یک از این دو تصویر نمی تواند آن را چنان که باید توصیف کند. در این گونه موارد باید از هر دو تصویر استفاده کنیم، و گاه این دو تصویر اطلاعات مخالف و متناقض می دهند. در این حال حقیقت کدام است؟
مثلاً آیا قانون علیّت بر طبیعت حاکم است یا خیر؟ تصویر ذره ای در پاسخ می گوید : نه.
حرکات ذرات من فقط با حرکات اتفاقی جهش های کانگورو قابل مقایسه است و هیچ قانون علیتی بر این جهش حکمفرما نیست. ولی تصویر موجی در پاسخ می گوید : آری. امواج من در هر لحظه بالضروره و منحصراً به یک صورت از امواج لحظة قبل نتیجه می شوند. و نیز آیا ساختمان نهایی عالم ذره ای است یا نه؟ جواب تصویر ذره ای این است که در عالم، الکتریسیته و تابش و ماده فقط به صورت آحاد غیر قابل تقسیم موجودند. ولی تصویر موجی می گوید که چنین مفهومی اصلاً نمی شناسد.
ادامه مطلب
عبدالرحمن جامي (817/1414-898/1492) شاعر مشهور و دانشمند بزرگ از پيروان ابنعربي بود. كتاب وي لوايح بياني از مذهب وحدت وجود است. وي در مقدمه بيان ميكند كه اين مذهب نتيجهي مواجيد صوفيانهي چندين عارف بزرگ است، ولي نقش او صرفاً نقش يك شارح و مفسر است، زيرا هيچگونه مواجيد صوفيانه نيافته و تجربه نكرده است. وي تنها آنچه را كه ديگران تجربه كردهاند مستقيماً به عبارت درآورده است.
بيان او از اين نظريه با تعريف منطقي واژه «وجود» دنبال ميشود. وجود (يا هستي) گاهي به عنوان يك مفهوم كلي به كار ميرود كه در منطق آن را «معقول ثاني» مينامند و هيچگونه تقرر عَينيِ مُماثِل با آن (مفهوم) ندارد و تنها خود را در ذهن به ماهيت يك شيء پيوند ميكند. (1) با درنظر گرفتن وجود در اين معني، منتقدان چندي دربارهي بيان ابنعربي كه ميگويد خدا وجود مطلق است اشكال وارد كردهاند. به نظر آنان، وجود مجردي را كه هيچگونه واقعيت (يا تقرّر) عيني ندارد نميتوان گفت كه منشأ واقعيت خارجي باشد. بنابراين، جامي ميكوشد با گفتن اين نكته كه وجود يا هستي معناي ديگري دارد، از ابنعربي دفاع كند. زماني كه وحدت وجوديان واژهي «وجود» را بهكار ميبرند به واقعيت (يا حقيقتي) اشاره ميكنند كه ذاتاً وجود دارد، و هستي موجودات ديگر مبتني بر وجود اوست. در حقيقت هيچ چيزي جز او وجود ندارد، و همهي موجودات عيني حالات او هستند. ولي به نظر جامي درستي اين بيان به اندازهيي كه از طريق وجدان و اشراق نوسان مييابد، از طريق عقل نمييابد. وجود مطلق خدا خوانده ميشود كه منشأ موجودات و در همان حال برتر از هرگونه كثرت است. او از همهي تجليات و مظاهر برتر است و ناشناختني.
ادامه مطلب
ولي اين فضاي تهي ميان چرخ است
كه باعث چرخش آن مي شود.
از گل كوزه اي مي سازيم،
اين خالي درون كوزه است
كه آب را در خود جاي مي دهد.
از چوب خانه اي بنا مي كنيم،
اين فضاي خالي درون خانه است
كه براي زندگي سودمند است.
در حالي كه اين نيستي است كه به كار ما مي آيد.
but it is the center hole
that makes the wagon move
but it is the emptiness inside
that holds whatever we want
but it is the inner space
that makes it livable
but non-being is what we use
ادامه مطلب
به روح خود ترزیق
کردم تا از پذیرش
احساسات خارجی
محروم شوم... هرگاه
عاطفه ایی جدید
به سراغم می آید
گلبولهای روحم
فعال میشوند
و در نبردی جانانه
به کشتار عواطف
خارجی دست
میزنند - آنگاه
پیروزمندانه ...
به مقر خویش باز
می گردند... ومن
باصحتی بی نظیر
همچنان.........
به سنگدلی خود
ادامه میدهم.
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


